تبليغاتX
آبی ، اما به رنگ غروب
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه
+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 3:42 بعد از ظهر |
 

كنار قطره ي اشكم  هزار خاطره  دفنه

اينقدر خاطره داري كه گويي قد يك قرنه

گلو مي سوزه از عشقت عشقي كه مثل زهره

ولي بي عشق تو هر دم خنده با لبهاي من قهره

درسته با مني اما به اين بودن نيآزارم

تو كه حتي با چشماتم نميگي آه دوست دارم

اگه گفتي دوست دارم فقط بازي لبهات بود

وگرنه رنگ خودخواهي نشسته تويه چشمات بود

هر چي عشقه توي دنيا ، من ميخواستم مال ما شه

اما تو هيچ وقت نذاشتي بين مون غصه نباشه

فكر مي كردم با يه بوسه با تو همخونه مي مونم

نمي دونستم نمي شه آخه بي تو نمي تونم 

گله مي كنم من از تو ، از تو كه اينهمه بي رحمي

هزار بار مردم از عشقت تو كه هيچ وقت نمي فهمي

چشام همزاد اشك و خون دلم همسايه ي آهه

زمونه گرگ و عشق تو شبيه مكر روباهه

شدم چوپان ساده لوح كنار گله ي احساس

چه رسمي داره اين گله سر چنگال گرگ دعواس

تو اينقدر خواستني هستي كه اين گله نمي فهمه

اگه لبخند به لب داري دلت از سنگ و بي رحمه

ببخش خوبم اگه اين عشق نيمه ي تو رو رو كرد

نفرين به دل ساده كه به چنگال تو خو كرد

هر چي عشقه توي دنيا ، من ميخواستم مال ما شه

اما تو هيچ وقت نذاشتي بين مون غصه نباشه

فكر مي كردم با يه بوسه با تو همخونه مي مونم

نمي دونستم نمي شه آخه بي تو نمي تونم 

گله مي كنم من از تو ، از تو كه اينهمه بي رحمي

هزار بار مردم از عشقت ، تو كه هيچ وقت نمي فهمي

 

 

 

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 8:30 بعد از ظهر |

زنگ مدرسه خورد همه کتاب و دفترو جمع کردن

 

واسه ادامه رفتن

 

همه شاد ازاینکه برن خونه

 

خوب چیزی نیست که اونارو برنجونه

 

تو دلم به همکلاسیام گفتم : خوش به حالت

 

همیشه اثاث ماها بوده پشت وانت

 

تو باید الان بری تکالیفتو بنویسیو

 

بعد بشینی به تماشای تلویزیون

 

بابا به بچش بنازه پس

 

فردا تو سرحالی سرکلاس درس

 

ولی من نمیخوام که برم خونه

واسه چی برم حاله که دلم خونه


+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 9:28 بعد از ظهر |
 

سلام دوستان عزیز

آغاز سال ۱۳۸۷ رو به همتون تبریک می گم ، امیدوارم

که همه ی شما عزیزان سالی پر از موفقیت

 داشته باشید

 

 

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 7:28 بعد از ظهر |

 

گریه میکردم کفش ندارم

مردی رو دیدم که پا نداشت

صدای مردی میاد که توی هوای سرد

میزنه عربده آخه خدا چرا با من

میدونه خانوادش دیگه خوردن به بن بست

میدونه مسئولیت پدرچه گندست

مرد واسه پول تن میده به کارعجیب

کلیه شو میفروشه توی شهرغریب

پدر اشد میگه زیرتیغ عمل

امید دل سیر دختر تا به ابد

دیگه گازبی هوشی تو ریه اش جاری شده

همه منتظرن شاید خدا کاری کنه

پدر با نفس آخرش رفت به کام مرگ

افتاد از درخت زندگی مثال برگ

حتی پول کلیه ها نمی خوره به درد

همشو دادن خرج کفنو دفن پدر

همین حرفا کافیه یامیخوای ادامه بدم

بزار ادامه بدم گلایها رو بگم

همه دست و پامی زنند توی باتلاق فقر

واسه اسکناس سبز زیر آفتاب زرد

حالا می بینید که جاری دررگهای شهر

ویروس کشنده ای به نام سرطان فقر

خفاش به حرفایی که میزنم نمیده گوش

شراب خونو میره بالا روزگار میگه نوش

 

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 8:49 بعد از ظهر |
 

هر جا میرم آسمون همین رنگه

دلم واسه زندگی خیلی تنگه

با همه عشق جوونی

کاش می شد تو بدونی

با یه دنیا مهربونی

بر عکس بلای جوونی

با همه عشق و محبت

با یه دنیا پر زحمت

با یه دنیا پر زیبایی

بابا تو چه دلربایی

( حسین طاهری )

 

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 3:49 بعد از ظهر |
 
 
 

پارودادن دستشون

 

گفتن بیاین حمالی

 

برفا رو پاروکنید

 

خیابونو جاروکنید

 

آخه بیچاره کارگر

 

کارگرپارو به دست

 

پاروهای پوسیده

 

کم کم داره میشکنه

 

ازاین همه حمالی

 

کمرهاشون میشکنه

 

از اینهمه ظلم و جور

 

دلم داره میشکنه

 

 

( حسین طاهری )

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 1:52 قبل از ظهر |
 

پارودادن دستشون

 

گفتن بیاین حمالی

 

برفا رو پاروکنید

 

خیابونو جاروکنید

 

آخه بیچاره کارگر

 

کارگرپارو به دست

 

پاروهای پوسیده

 

کم کم داره میشکنه

 

ازاین همه حمالی

 

کمرهاشون میشکنه

 

از اینهمه ظلم و جور

 

دلم داره میشکنه

 

 

( حسین طاهری )

 

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 8:58 بعد از ظهر |
 
 

اوستا کریم چی کارکنم با آدمای این زمون

 

اوستا کریم چی کارکنم با آدمای  بی نشون

 

اوستا کریم چی کارکنم با آدمای  بی زبون

 

اوستا کریم چی کارکنم با این همه زخم زبون

 

 

( حسین طاهری ) 

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت 8:35 بعد از ظهر |

 

سلام به توای ایران

 

که نشدی تو ویران

 

سلام به توسازنده

 

توکه هستی پاینده
 
 
 
( حسین طاهری )
+ نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و چهارم دی 1384 و ساعت 6:25 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM