تبليغاتX
آبی ، اما به رنگ غروب

 

گریه میکردم کفش ندارم

مردی رو دیدم که پا نداشت

صدای مردی میاد که توی هوای سرد

میزنه عربده آخه خدا چرا با من

میدونه خانوادش دیگه خوردن به بن بست

میدونه مسئولیت پدرچه گندست

مرد واسه پول تن میده به کارعجیب

کلیه شو میفروشه توی شهرغریب

پدر اشد میگه زیرتیغ عمل

امید دل سیر دختر تا به ابد

دیگه گازبی هوشی تو ریه اش جاری شده

همه منتظرن شاید خدا کاری کنه

پدر با نفس آخرش رفت به کام مرگ

افتاد از درخت زندگی مثال برگ

حتی پول کلیه ها نمی خوره به درد

همشو دادن خرج کفنو دفن پدر

همین حرفا کافیه یامیخوای ادامه بدم

بزار ادامه بدم گلایها رو بگم

همه دست و پامی زنند توی باتلاق فقر

واسه اسکناس سبز زیر آفتاب زرد

حالا می بینید که جاری دررگهای شهر

ویروس کشنده ای به نام سرطان فقر

خفاش به حرفایی که میزنم نمیده گوش

شراب خونو میره بالا روزگار میگه نوش

 

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 8:49 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM